جواد آقا، تمام شد!
امروز صبح اواخر نماز عید فطر در مسجد محل، طبق معمول، خادم مسجد تقریبا به حالت "التماس" از مردم می خواست که چند دقیقه ای صبر کنند چون خطبه ها باقی مانده.. و طبق معمول من که آن آخرها روی آسفالت نشسته بودم خودم را جمع و جور می کردم که زیر دست و پا آسیب نبینم يا دقيق تر بگويم "له" نشوم..
به هر حال اواسط خطبه ها، جوانی کمتر از سی ساله نزدیک من که از هر طرفم دیگر به اندازه ده پانزده نفر خالی شده بود آمد و محترمانه پرسید: اینجا جای کسی است آقا؟ با تعجب گفتم نه خیر. مرد جوان به آرامی از کیسه پلاستیکی که در دست داشت پارچه بلندی را بیرون آورد و خیلی مرتب آن را در چند لا روی آسفالت پهن کرد. بعد از آن نوبت سجاده رسید.. وقتی سجاده را پهن می کرد پارچه زیری باز نامرتب شد و به قولی پله کرد و او مجبور شد از اول سجاده را بردارد و پارچه را درست کند و خلاصه اين کارها چند دقيقه اي طول کشيد. در تمام اين چند دقيقه من به علت کنجکاوی از کارهای آن جوان يک کلمه را هم از حرف های روحانی محترم نفهمیدم.. بالاخره آن جوان روی سجاده اش مستقر شد. شاید هنوز یک دقیقه نگذشته بود که خانمی که حتما همسر آن مرد جوان بود نزدیک آمد و با عجله و کمی هم اضطراب گفت:
"جواد آقا نمی ریم؟ تمام شد!"
مرد جوان لحظاتی به روحانی مسجد که سرگرم دعا های آخر مراسم بود خیره شد. بعد نگاهش یکی دو ثانیه با نگاه من گره خورد و بعد هم بلند شد و رفت..
من بهت زده ماندم با این فکر قدیمی، که چقدر زود دیر می شود...
این رمضان هم رفت..حیف!