ديروز وقتي داشتم ماشين را از پارکينگ بيرون مي آوردم و در آن هواي گرم و آفتابي، چند قطره درشت آب بر روي سرم چکيد. متوجه شدم باران است که البته بعد از چند ثانيه کمي تند تر هم شد. وقتي به بالاي سرم نگاه کردم با تعجب ديدم فقط يک تکه خيلي کوچک ابر وسط آسمان وجود دارد. با خودم فکر کردم عجب ابر باغيرتي...
ناگهان باز هم به ياد يک دوست قديمي افتادم. يک دوست دوران دبيرستان که اتفاقا جثه بسيار کوچکي داشت اما خوب فوتبال بازي مي کرد و خيلي فرز بود. رضا کفشکنان. او همان وقت ها به جبهه رفت و هيچ وقت هم برنگشت. يکي ديگر از دوستان مي گفت از جسدش هم هيچي باقي نماند. سالگردش همين روزها است.
حتی عکسی هم از او ندارم که اینجا بگذارم..
بعضي ها عجب با غيرتند، کوچک و باغيرت.
|
+| نوشته شده توسط
بهروز ميرورزنده در دوشنبه
1387/04/17
|