ديشب تا صبح خواب مکه و مدينه را مي ديدم. شايد چند ساعت در بازار و مسجد و حرم دور مي زدم.نمي دانم چرا..شايد به اين خاطر که يکي دو تا از همکارانم عازمند و به آنها حسوديم شده بود و يا شايد به اين خاطر که اين روزها حال و هوا عوض شده. اصلا انگار اين روزها هر کاري که حاجي ها مي کنند يا هر جا که مي روند من هم فکرم يا شايد روحم با اونهاست...

|
+| نوشته شده توسط
بهروز ميرورزنده در پنجشنبه
1386/09/22
|