تبليغاتX
در جستجوي زمان از دست رفته
یادداشت ها، دل نوشته ها و خاطرات بهروز میرورزنده - خبرنگار و مترجم صدا و سیما
 ابر با غيرت!
 

 

ديروز وقتي داشتم ماشين را از پارکينگ بيرون مي آوردم و در آن هواي گرم و آفتابي، چند قطره درشت آب بر روي سرم چکيد. متوجه شدم باران است که البته بعد از چند ثانيه کمي تند تر هم شد. وقتي به بالاي سرم نگاه کردم با تعجب ديدم فقط يک تکه خيلي کوچک ابر وسط آسمان وجود دارد. با خودم فکر کردم عجب ابر باغيرتي...

ناگهان باز هم به ياد يک دوست قديمي افتادم. يک دوست دوران دبيرستان که اتفاقا جثه بسيار کوچکي داشت اما خوب فوتبال بازي مي کرد و خيلي فرز بود. رضا کفشکنان. او همان وقت ها به جبهه رفت و هيچ وقت هم برنگشت. يکي ديگر از دوستان مي گفت از جسدش هم هيچي باقي نماند. سالگردش همين روزها است.

حتی عکسی هم از او ندارم که اینجا بگذارم..

 

بعضي ها عجب با غيرتند، کوچک و باغيرت.  

|+| نوشته شده توسط بهروز ميرورزنده در دوشنبه 1387/04/17  |
 ميلاد حضرت زهرا (س) مبارک

 

کمتر از ده سال داشتم که مادرم را از دست دادم و همينطور پدرم را. در تمام اين سال ها، در تمام اين فراز و نشيب هاي زندگي، و در همه مناسبت ها و اعياد، به ويژه سالروز ميلاد حضرت زهرا (س) که بعيد مي دانم در هيچ  روزي از سال به اندازه آن خوشحال باشم، همواره احساس حسرتي بزرگ روح من را در بر گرفته است.

حسرت روزهايي که بعد از نماز و در موقع خواندن مفاتيح مادرم من را صدا مي کرد تا در کنارش بنشينم و شايد تا زماني که دعاي جوشن را تمام کند خوابم مي برد در حالي که سرم بر زانويش بود. و همچنان حسرت مي خورم که اي کاش الان هم بود تا دست کم چند ساعتي به فکر فرو مي رفتم که امسال برايش چه بخرم يا برايش چه کار کنم، يا شايد اگر اين طرف ها زندگي مي کرد سري به او مي زدم و دستهايش را مي بوسيدم. دستهايي که هميشه يا سرگرم کارهاي بسيارزياد خانه بود و يا قرآن و مفاتيح... و شايد هم اگر در جايي ديگر زندگي مي کرد حداقل به او تلفن مي زدم براي تبريک، پنج تا ده دقيقه،    فقط. 

 

مي خواستم شاد بنويسم، نشد.

 

هر چه مي گذرد حسرتم بيشتر مي شود

 

ميلاد حضرت زهرا مبارک

 

 

|+| نوشته شده توسط بهروز ميرورزنده در سه شنبه 1387/04/04  |
 
 
بالا
Locations of visitors to this page