موج

 

 

ساحل افتاده گفت : « گرچه بسی زیستم
هیچ نه معلوم شد، آه، که من کیستم»
موج زخود رفته ای تیز خرامید و گفت:
«هستم اگر می روم، گر نروم، نیستم»

اقبال لاهوری

 

ميلاد حضرت زهرا (س) مبارک

 

کمتر از ده سال داشتم که مادرم را از دست دادم و همينطور پدرم را. در تمام اين سال ها، در تمام اين فراز و نشيب هاي زندگي، و در همه مناسبت ها و اعياد، به ويژه سالروز ميلاد حضرت زهرا (س) که بعيد مي دانم در هيچ  روزي از سال به اندازه آن خوشحال باشم، همواره احساس حسرتي بزرگ روح من را در بر گرفته است.

حسرت روزهايي که بعد از نماز و در موقع خواندن مفاتيح مادرم من را صدا مي کرد تا در کنارش بنشينم و شايد تا زماني که دعاي جوشن را تمام کند خوابم مي برد در حالي که سرم بر زانويش بود. و همچنان حسرت مي خورم که اي کاش الان هم بود تا دست کم چند ساعتي به فکر فرو مي رفتم که امسال برايش چه بخرم يا برايش چه کار کنم، يا شايد اگر اين طرف ها زندگي مي کرد سري به او مي زدم و دستهايش را مي بوسيدم. دستهايي که هميشه يا سرگرم کارهاي بسيارزياد خانه بود و يا قرآن و مفاتيح... و شايد هم اگر در جايي ديگر زندگي مي کرد حداقل به او تلفن مي زدم براي تبريک، پنج تا ده دقيقه،    فقط. 

 

مي خواستم شاد بنويسم، نشد.

 

هر چه مي گذرد حسرتم بيشتر مي شود

 

ميلاد حضرت زهرا مبارک

 

 

تانک و پليس!

 

دو سه روز پيش وقتي در حال رانندگي بودم شنيدم که راديو بحث داغي را درباره شلوغي خيابان ها و ارتباط آن با مقررات رانندگي و همينطور نظارت پليس و الگوپذيري از اين ماموران زحمت کش پخش مي کند. همان موقع دو خاطره جالب يادم آمد. اولي اينکه در فروردين سال 1382 يکي دو هفته بعد از آغاز اشغال عراق به بصره رفته بودم.. در آن روزها خيابان ها خيلي خلوت بود چون هنوز تقريبا حالت جنگي در اکثر شهرها حاکم بود. در عين حال برق چراغ هاي راهنمايي در بعضي چهارراه هاي بصره وصل شده بود و اين چراغ ها کار مي کرد..

 

يک روز صبح به همراه دو سه نفر از همکاران براي تهيه گزارش با پاترول به سمت جنوب بصره حرکت کرديم.. به سر يک چهارراه نسبتا بزرگ که رسيديم ناگهان ديديم يک تانک انگليسي سر چهارراه در خيابان سمت راست ما ايستاده و يک سرباز هم با مسلسل کله اش را از آن بيرون آورده است.   با ديدن تانک که البته به شکل غير منتظره اي آنجا ايستاده بود راننده ما ناگهان پا را روي ترمز گذاشت..    در شرايطي که آن طرف ها پرنده هم پر نمي زد، ما و سرباز انگليسي و احتمالا راننده درون تانک مدتي با ترديد و تعجب و شايد هم ترس به هم نگاه کرديم..ترس ما وقتي بيشتر شد که سرباز بالاي تانک، لوله مسلسل را کمي به طرف ما چرخانيد... بعد از لحظاتي پر اضطراب! ناگهان چراغ راهنمايي جلوي ما قرمز و طبيعتا چراغ مقابل تانک اشغالگر سبز شد و آن تانک هم بلافاصله راه افتاد و از مقابل ما عبور کرد..تازه فهميديم در آن چند دقيقه آن تانک جنگي منتظر سبز شدن چراغ بوده است!

 

 

خاطره دوم هم اينکه چند ماه پيش وقتي در گردنه هاي باريک جاده هراز رانندگي مي کردم، يک خودروي پليس راه به رانندگي دو مامور جوان که احتمالا پليس هاي زحمت کش وظيفه بودند با سرعت دست کم 140 کيلومتر از من و چند خودروي ديگر سبقت گرفت.. چند کيلومتر جلوتر ديدم جاده بسته شده، بعد از پرس و جو متوجه شدم خودرويي که از روبرو مي آمده با ديدن خودروي پليس در حال سبقت، مجبور شده به سمت راست منحرف شود و به گاردريل هاي کنار جاده برخورد کرده ..  خوشبختانه کسي آسيب نديده بود.. اين بار!

 

يک گزارش به زبان اجانب

 

اگر حوصله داشتيد گزارش ديگري را که از طرف صدا و سيما براي CNN   ساخته ام و اوائل اين هفته پخش شد در وبلاگ انگليسي بنده تماشا کنيد. البته بايد عرض کنم اين گزارش نسبت به شش هفت گزارش ديگري که قبلا براي بخش World Report  در CNN   ساخته بودم چندان جالب از آب درنيامد.. شايد علت، حذف 10 – 15 ثانيه از آن توسط CNN   و يا عجله ناخواسته در ساخت آن باشد.

در ضمن خودتان بهتر مي دانيد براي تماشاي اينطور فيلم ها بهتر است بعد از کليک کردن روي دکمه play  اجازه دهيد فيلم کاملا داونلود شود يا درواقع خط پاييني کاملا پر شود.

محرم

 

 

اسب دريايي و اسب آبي!

 

چند سال پيش که تازه اخبار جوانه ها راه افتاده بود يک روز در بوفه اداره  نشسته بودم که يک خبر علمي از اين بخش توجه من و همه اطرافيان را به خود جلب کرد. خبر درباره اسب هاي دريايي بود و اينکه استثنائا، دراين حيوانات چند سانتي متري کوچک و ظريف، پس از بارداري جنس ماده،  جنس نر به جاي آن يکي، بچه ها را در شکم خود حمل مي کند... اما مساله يا درواقع اصل خبر آن بود که در هنگام خواندن اين خبر به جاي تصاوير اسب هاي دريايي، تصاويري از اسب هاي آبي با آن هيکل هاي عظيم الجثه پخش شد. لازم به توضيح نيست که چه اشتباهي موجب اين مساله شده بود ولي آنچه جالب تر بود قيافه هاي اطرافيان من بود که با دهان باز به اين جثه هاي عظيم خيره شده بودند و درباره ويژگي هاي اين قضيه و چگونگي آن تفکر مي کردند!

اين همان قدرت خبرنيست؟!

       

 

همين جا خوبه

 

بگذاريد کمي همين جا بنشينم

کوچه بني هاشم

در ديار وحي.. در خواب!

 

ديشب تا صبح خواب مکه و مدينه را مي ديدم. شايد چند ساعت در بازار و مسجد و حرم دور مي زدم.نمي دانم چرا..شايد به اين خاطر که يکي دو تا از همکارانم عازمند و به آنها حسوديم شده بود و يا شايد به اين خاطر که اين روزها حال و هوا عوض شده. اصلا انگار اين روزها هر کاري که حاجي ها مي کنند يا هر جا که مي روند من هم فکرم يا شايد روحم با اونهاست...

 

 

 

معلوليت

 

در خبرها مي خواندم رئيس اداره بهزيستي چناران گفته است:

 

معلولي که از تمام توانمنديهايش چه ذهني و چه جسمي استفاده مي کند معلول نيست بلکه کسي که از توانمنديهايش استفاده نکند معلول است.

 

با اين حساب شمار معلولين در جامعه ما چقدر است؟

 

 

خدا دهخدا را بیامرزد

 

«وقتی ضعف و انکسار ملت خود را دیدم، دانستم که ما ناگزیریم با سلاح وقت مسلح شویم و آن آموختن تمام علوم امروزی بود، وگرنه ما را جزو ملل وحشی می‌شمردند و برما آقائی را روا می دیدند، و آموختن آن اگر به‌زبان خارجی بود البته میسر نمی‌شد[...] پس بایستی آن علوم و فنون را ما ترجمه کنیم و در دسترس مکاتب بگذاریم و این میسر نمی‌شود جز بدین‌که اول لغات خود را بدانیم و این کار نوشتن لغت‌نامه‌ای شامل و کافل ِ تمام لغات را، لازم داشت. این بود که به‌فکر تدوین لغت‌نامه افتادم.»
 
علی‌اکبر دهخدا، پسر خان‌باباخان، علامه و پژوهش‌گر نامی، طنزنويس و روزنامه‌نگار چيره‌دست‚ لغت نويس توانا‚ آزادی‌خواه و ايران‌دوست بزرگ معاصر
 

آهاي دزد!

 

                                        

اين يك مرغ دريايي است كه عادت كرده از يكي از مغازه هاي محلي در اسكاتلند چيپس بدزدد! 

اين مرغ دريايي صبر مي كند تا مغازه دار حواسش به مشتري ها پرت شود و در يك فرصت مناسب يك بسته چيپس كش مي رود.

به محض آنكه اين پرنده به بيرون از مغازه مي رود بسته چيپس را پاره مي كند و انبوهي از مرغ هاي دريايي سر آن مي ريزند.

اين مرغ دريايي عادت ناخوشايند خود يعني دزدي از اين مغازه در شهر آبردين در شمال اسكاتلند را از حدود دو ماه قبل آغاز كرده و اولين بار با يك بسته چيپس پنير دار از خود پذيرايي كرده است. از آن موقع تا به حال اين كار عادت اين پرنده شده است و جالب است كه او دائما همان نوع چيپس را انتخاب مي كند.

در اين ميان مردم محل پول اين چيپس ها را به مغازه دار مي دهند چون از نظر آنها كار اين مرغ دريايي خيلي بامزه است!

 

 

 

رانندگی ما و رانندگی بعضی ها!

 

وقتی در لندن مامور بودم در نزدیکی منزل ما خیابانی نسبتا باریک و طولانی قرار داشت. به علت کمبود پارکینگ در منطقه،  شهرداری اجازه داده بود مردم در هر دو طرف این خیابان خودروهایشان را پارک کنند و بدین ترتیب با آن که خیابان دو طرفه بود فقط برای عبور یک خودرو در این خیابان باریک که طول آن بین دو چهارراه حدود هفتصد هشتصد متر  بود ، جای کافی وجود داشت..بنابراین هر  خودرویی که از یک سر خیابان وارد می شد، از طرف دیگر ، یعنی فاصله زیاد که دیدنش هم گاه مشکل بود باید خودروی روبرویی چند دقیقه ای صبر می کرد.... این مقدمه نسبتا طولانی را گفتم تا فقط به این برسم که در مدت دو سه سال که از این خیابان رفت و آمد می کردم حتی یک بار هم در این خیابان به گیر کردن خودروها در مقابل هم یا ترافیک ناشی از آن برخورد نکردم...نمی دانم فکر شما، با خواندن این مطلب به یاد چه مطالب و مسائلي می افتد...

 

 

 

 

     

زيانكار

 

زيانكار كسي است كه پيشرفت خود را در شكست ديگران ببيند.

                                                     خودم

جواد آقا، تمام شد!

 

امروز صبح اواخر نماز عید فطر در مسجد محل، طبق معمول، خادم مسجد تقریبا به حالت "التماس" از مردم می خواست که چند دقیقه ای صبر کنند چون خطبه ها باقی مانده.. و طبق معمول من که آن آخرها روی آسفالت نشسته بودم خودم را جمع و جور می کردم که زیر دست و پا آسیب نبینم يا دقيق تر بگويم "له" نشوم..

به هر حال اواسط خطبه ها، جوانی کمتر از سی ساله نزدیک من که از هر طرفم دیگر به اندازه ده پانزده نفر خالی شده بود  آمد و محترمانه پرسید: اینجا جای کسی است آقا؟ با تعجب گفتم نه خیر. مرد جوان به آرامی از کیسه پلاستیکی که در دست داشت پارچه بلندی را بیرون آورد و خیلی مرتب آن را در چند لا روی آسفالت پهن کرد. بعد از آن نوبت سجاده رسید.. وقتی سجاده را پهن می کرد پارچه زیری باز نامرتب شد و به قولی پله کرد و او مجبور شد از اول سجاده را بردارد و پارچه را درست کند و خلاصه اين کارها چند دقيقه اي طول کشيد. در تمام اين چند دقيقه من به علت کنجکاوی از کارهای آن جوان يک کلمه را هم از حرف های روحانی محترم نفهمیدم.. بالاخره آن جوان روی سجاده اش مستقر شد. شاید هنوز یک دقیقه نگذشته بود که خانمی که حتما همسر آن مرد جوان بود نزدیک آمد و با عجله و کمی هم اضطراب گفت:

"جواد آقا نمی ریم؟ تمام شد!"

مرد جوان لحظاتی به روحانی مسجد که سرگرم دعا های آخر مراسم بود خیره شد. بعد نگاهش یکی دو ثانیه با نگاه من گره خورد و بعد هم بلند شد و رفت..

من بهت زده ماندم با این فکر قدیمی، که چقدر زود دیر می شود...

 

 

این رمضان هم رفت..حیف!

 

روز جهانی کودک و پروانه

 

ظاهرا امروز یا دیروز یا یکی از این روزها روز جهانی کودک بود. زمان ما که از این صحبت ها و مراسم نبود. الان هم خیلی جاها فکر این حرف ها را هم نمی کنند.. بماند..

به هر حال. در همان دوران کودکی یک روز من و دو نفر از دوستانم برای گرفتن چند پروانه تصمیم گرفتیم به مزارع نزدیک خانه امان در حاشیه شهر مشهد برویم. تا ظهر با کیسه های پلاستیکی بیست سی پروانه کوچک و بزرگ جمع کردیم و به منزل برگشتیم. در فکر بودیم که چطور می توانیم این پروانه ها را نگه داریم یا به عبارتی خشک کنیم که ناگهان با رجوع به دایره المعارف سرشار شخصی، به طور همزمان در مغز هر سه ما فکری جرقه زد..    در کمتر از پنج دقیقه هر سه آماده بودیم در حالی که یک سیم برق که یک طرف آن در پریز بود در دست من بود و دوستم هم یکی از پروانه های درشت تر را در دست گرفته بود..   ادامه ماجرا مشخص است.. 

بعد از آن چیزی که یادم می آید یک جرقه شدید بود و صدای خیلی بلند و قطع شدن برق منزل ما و شاید تا چندین خانه آن طرف تر! و البته همینطور صدای فریاد خواهر بزرگم از طبقه بالا که چه کار می کنید شما ها؟؟

من و دوستانم چند دقیقه با حالتی عجیب و چشمانی باز فقط به همدیگر نگاه می کردیم. از پروانه بیچاره مذکور کوچک ترین اثری پیدا نکردیم.  شاید به همین خاطر تصمیم گرفتیم پروانه های دیگر را آزاد کنیم...

 

بعد ها فکر می کردم پروانه عجب موجود ظریفی است!

 

نگاهي ديگر

 

دوستي دارم كه مي گويد سعی می کنم از خودشيفتگي،جارزدن و تحميل عقايد به ديگران دوري كنم. واقعا حرف قشنگي است. بعضي وقت ها هم جدا به اين فكر مي كنم که می شود مسائل و وقايع را با نگاهي ديگر هم ديد.

ستون های کفر

 

«کفر بر چهار ستون پایدار است: کنجکاوی دروغین. ستیزه‌جویی و جَدَل، انحراف از حق و دشمنی کردن. پس آن کس که دنبال توهم و کنجکاوی دروغین رفت به حق نرسید. و آن کس که به ستیزه‌جویی و نزاع پرداخت از دیدن حق نابینا شد، و آن کس که از راه حق منحرف گردید ، نیکویی را زشت، و زشتی را نیکویی پنداشت و سر مست گمراهی‌ها گشت ، و آن کس که دشمنی ورزید پیمودن راه حق بر او دشوار و کارش سخت ، و نجات او از مشکلات دشوار است.»

                                                                                  امام علی {ع}

وبلاگ!

 

وقتي وبلاگم را راه انداختم دلم خوش بود كه شايد بتوانم بعضي مسائل ناگفتني يا آنهايي را كه مطرح كردنش در جاهاي ديگر دشوار است در اينجا بنويسم. بعد از مدت كمي متوجه شدم آنطور ها هم نيست!

به اميد فناوري هاي نوين ديگر..

 

نقاشی رنگ روغن معصومه

 

معصومه، دخترم امروز اولین نقاشی رنگ روغنش را تمام کرد.

از سرکار خانم پیله ور استادش هم تشکر می کنم. فکر می کنم معصومه بعد از این الگوهای شادتری را انتخاب کند.   در ضمن ماشاالله یادتان نرود!    

                             

 

پاييز

 

پاييز   بخواهيم يا نخواهيم از راه مي رسد

خوش به حال آنهايي كه در هر حال سبز مي مانند.. .

 

گربه

 

چند روز پیش در محفلی یکی از استادان خبر می گفت خبرنگار باید خود را با بسیاری از شرایط عجیب و غریب یا متغیر تطبیق دهد و مانند یک گربه به هر شکلی پرت شود روی چهار دست و پا به زمین برسد و آسیب نبیند.

 

همان شب مقابل در منزل وقتی خواستم ماشین را پارک کنم، گربه ای را دیدم که بدجور لنگ می زد. معلوم بود یکی از پاهاش شکسته است!...شاید یک جوری پرت شده بود اما نتوانسته بود خودش را درست کنترل کند..من که به آن گربه حق دادم و پیش خودم گفتم طبیعی است و پیش می آید. شما چطور؟

 

 

سنت های الهی

 

یک مطلب هم کم و بیش با حال و هوای ماه رمضان بنویسم..یکی از اولین چیزهایی که در خارج از کشور خیلی ها متوجه آن می شوند و یا دست کم من تا حدود زیادی و از نزدیک آنرا دیدم وجود و حاکمیت سنت های الهی است... منظورم اینست که انسان به راحتی متوجه می شود بسیاری از سنت های الهی صرف نظر از اینکه شما مسلمان یا مسیحی یا حتی کافر باشید در مورد شما و جامعه شما اجرا می شود.. به عنوان مثال خوش قلبی و مهربانی ، دانم الخمر یا الکلی شدن ، نوع رفتار با خانواده  ، نوع دوستی و کمک به مردم ، وفاداری به همسر و یا مسائلی مثل دوری از اسراف  همگی از جمله مسائلی است که آثار آنها را به راحتی و با کمی دقت می شود در زندگی فردی و اجتماعی در کشوری غربی هم به وضوح دید.

در مدت چند سال در انگلیس افرادزیادی را دیدم و با آنها آشنا شدم که زندگی اشان یا حوادث زندگی اشان به وضوح نتیجه همین سنت های الهی بود.

به عنوان مثال با چند نفر آشنا شدم که به علت مراعات بعضی از مسائل و با وجود داشتن زندگی ساده و بی آلایش ، به شدت احساس خوشبختی می کردند.-. یعنی همان احساسی که آرزوی بسیاری از مردم دنیا است.- ..و یا خیلی از مردم هم وضعیت عکس را داشتند..

جالب است که شیوه زندگی و احساس خوشبختی یکی از این افراد که در انجا با او اشنا شدم، خیلی شبیه بود به احساسات فردی که چند سال قبل در یکی از روستاهای شهر فردوس دیده بودم!

به هر حال خوشبختی و یا بهتر بگویم احساس شادی و خوشبختی ( و نه احساس سرخوشی و سرمستی) قطعا یکی از بزرگترین مواهب الهی است که همانطور که عرض کردم خداوند به افرادی که می خواهد و البته بر اساس همین سنت ها می دهد...

این هم را همین جا بگویم که در کشوری غربی مثل انگلیس بر خلاف انچه بعضی از ما فکر می کنیم ..اغلب مردم خیلی کمتر از ما در فکر زندگی تجملاتی هستند و از این جهت خیلی راحت زندگی می کنند..

 

این مطلب طولانی شد ولی خیلی نکات انرا هنوز ننوشته ام..  

 

فرزانگی

 

Wisdom is what's left after we've run out of personal opinions.

 

Cullen Hightower, 1923 -

American salesman and sales trainer

                                                                                                                                 

خرد و فرزانگی چیزی است که پس از خالی شدن ما از نظرات شخصی بافی می ماند.

کالن هایتاور ، فروشنده و استاد بازاریابی آمریکایی  

 

   

سیل و سرنوشت

 

در تابستان سال هشتاد وقتی با خانواده از مشهد و از مسیر کناره به تهران می آمدیم در یکی از روستاهای خوش آب و هوای استان گلستان که فاصله چندانی با رودخانه نداشت توقف کردیم تا مقداری نان و لبنیات محلی بخریم. به یکی از دکان های حاشیه جاده رفتم  پس از کمی گفتگو با صاحب مغازه متوجه شدم او امام جماعت روستا هم هست و در ضمن اهالی آن روستا اهل سنت هستند. کمی بیشتر با آن مغازه دار صحبت کردم و درباره حال و هوای روستا و جمعیت آن سوال کردم..مغازه دار یا همان روحانی گفت اهالی این روستا همگی از منطقه ای از سیستان هستند و پس از آنکه چند سالی از خشکسالی در آن منطقه رنج بردند دو یا سه سال پیش به صورت تقریبا دسته جمعی تصمیم گرفتند به اینجا مهاجرت کنند ...

 

                                    ***

دو هفته بعد در سالن واحد مرکزی خبر نشسته بودم و به اخبار نیمروزی گوش می کردم.. چند خبر مربوط می شد به حادثه سیل در استان گلستان ... خبر حاکی از آن بود که حدود ده یا دوازده روستا بین بیست تا نود درصد آسیب دیده اند و سه روستا هم صد در صد تخریب شده اند یا به عبارتی سیل آنها را کاملا با خود برده است.. با دقت گوش کردم .. متوجه شدم یکی از این سه روستا همان روستایی است که گفتم !!

 

 

 

 

 

 
 
 
"The mind is not a vessel to be filled, but a fire to be kindled."
 
- Plutarch. A.D. 46?–c.A.D. 120, Greek essayist and biographer
 

فكر و ذهن ظرفي براي پر كردن نيست بلكه آتشي است كه بايد برافروخته شود.

 پلوتارك، محقق و زندگي نامه نويس يوناني
 

نوشابه انگليسي

 

 فروردين سال 82 يعني چند هفته اي پس از اغاز حمله امريكا و انگليس به عراق من به همراه گروه خبري به بصره رفتم. در انجا با روابط عمومي نيروهاي انگليسي ارتباط برقرار كردم. يك روز، قرار شده بود انگليسي ها از هر يك از رسانه هاي گوناگون مستقر در بصره فقط يك نفر را به نمايندگي ، براي نشان دادن وضعيت استقرار نيروهاي انگليسي در جنوب عراق و همينطور اقداماتي كه انها مدعي بودند در اين مناطق براي بهبود وضعيت مردم انجام داده بودند به يك برنامه اردو مانند ببرند. ما هم صبح زود پنج نفري!   (مسلما به علت اهميتي كه براي رسانه امان قائل بوديم) به محل فرودگاه بصره كه همان مقر فرماندهي نيروهاي انگليسي در جنوب عراق بود رفتيم. در آنجا ما را با يك هليكوپتر شينوك تا بعد از ظهر به چند شهر و منطقه جنوب عراق از جمله هورهاي شمال بصره بردند و من هم چند گزارش تهيه كردم.

 

 

 حوالي ظهر پس از پياده روي به همراه سربازان انگليسي در كوچه ها و خيابان هاي چند شهر ، خسته و تشنه به  يكي از پايگاه هاي انگليسي ها در العماره رسيديم. در داخل ساختمان وقتي سرگرم صحبت با همكارانم بودم ناگهان متوجه يك يخچال شدم و بي اختيار به سمت ان كشيده شديم. با ديدن چندين قوطي نوشابه پپسي و كوكا در داخل يخچال ترديدي نكرديم كه اين نوشابه ها براي ما تدارك ديده شده است و با خوشحالي سرگرم خوردن شديم. در اين بين متوجه شدم روي هر يك از قوطي ها يك اسم انگليسي با ماژيك نوشته شده است! از طرف ديگر ديديم چند افسر انگليسي در كنار سالن ايستاده اند و ضمن صحبت با حالت ناراحت و كم و بيش عصباني به ما نگاه مي كنند. تازه متوجه شديم اين نوشابه ها را در همان پايگاه مي فروشند! و معمولا افسرها كه حقوق بهتري مي گيرند انها را بعد از خريد در يخچال مي گذارند...

به هر حال ما ترجيح داديم باقي مانده نوشابه هايمان را در فاصله دورتري بخوريم!

ولي انصافا آن نوشابه ها عجب طعمي داشت!

 

 

  

آينده

 

 

Never let the future disturb you. You will meet it, if you have to, with the same weapons of reason which today arm you against the present.

            

Marcus Aurelius Antoninus, Meditations, 200 A.D.
Roman Emperor, A.D. 161-180 (121 AD - 180 AD)


انتونی، داور هشتاد ساله

  

 

در اوائل سال ۲۰۰۶، وقتي به عنوان خبرنگار در انگليس كار مي كردم، به همراه آقای شولیزاده  همکارم در لندن به منزل اقای آنتونی وارن در منطقه ویلز رفتیم .. این پیرمرد که در آن زمان هشتاد سال داشت  از مدتها پیش بازنشسته شده بود اما با علاقه به فوتبال کار داوری را برای بازی های محلی ادامه داده بود و چند روز قبل از اینکه به منزلش برویم در آخرین بازی ( در سن هشتاد سالگی ) داوری کرده بود و بعد از بازی هم  با جوایزی ( که بعدا از این جایزه صحبت می کنم)  از خدمات او تقدیر کرده بودند. آنتونی همانجا گفته بود که از تنزل ارزش های اخلاقی در فوتبال از جمله بی حرمتی بازیکنان به هم و به داوران نگران است چون این مسائل ده بیست سال پیش وجود نداشته است... . به هر حال ما در منطقه ویلز انگلستان به سراغ آنتونی رفتیم و مصاحبه خوبی با او انجام دادیم ..جدای از مصاحبه گپ دوستانه ای داشتیم و واقعا متوجه شدیم طی کردن حدود سیصد مایل ( پانصد کیلومتر ) از مسیرهای عجیب و غریب و دو بار هم گم شدن ،  برای دیدن و مصاحبه با این پیرمرد ارزش داشت ...  وقتی می خواستیم بر گردیم در کنار ماشین نگاهی به نقشه انداختم چون منزل او فاصله نسبتا زیادی تا اتوبان اصلی منتهی به لندن داشت و از آنتونی هم درباره مسیر سوال کردم.... در این بین آنتونی با خانم خودش که ۷۹ ساله بود با ارامی صحبتی کرد و بلافاصله به ما گفت پشت سر ما بیایید.. خلاصه کلام.. ما جاده های فرعی را پشت سر انها با خودرو طی کردیم تا به اتوبان لندن رسیدیم .. موقع خداحافظی خانم آنتونی که اسمش مارجری بود به من گفت:

 حالا خیالمان راحت شد!

یکی دو روز بعد با اینترنت این مسافت را اندازه گرفتم متوجه شدم انها حدود ۴۰ مایل  ( حدود هفتاد کیلومتر) ما را بدرقه کرده بودند!!

دوستی من و خانواده ام با آنتونی و مارجری تا به حال ادامه پیدا کرده است ....

 

            
 

زلزله قزوین

 

 

 

در سال   79به همراه همکاران برای تهیه خبر و گزارش از فاجعه زلزله در استان های قزوین و زنجان اعزام شدیم.. از حدود ظهر روز اول زلزله به چندین روستا رفتیم که بین ۱۰ تا ۹۵ درصد اسیب دیده بودند..   به هر حال حوالی شب در یکی از جاده های محلی در حال  حرکت بودیم که با شنیدن صدای بیل مکانیکی در اطراف یکی از روستاها که به شدت تخریب شده بود کنجکاو  شدیم...صدای گوشخراش این ماشین در بیابان می پیچید. متوجه شدیم به علت زیاد بودن اجساد و کمی وقت از ان بیل مکانیکی برای حفر گورها در قبرستان روستا استفاده می کردند... تعدادی خودروهای محلی هم در محل جمع شده بودند تا با انداختن نور چراغ به کارها کمک کنند... روحانی روستا با خستگی فراوان و در حالی که خاک تمام ریش و سر و بدنش را سفید کرده بود با سرعت سرگرم خواندن نماز میت بود.. صحنه عجیبی بود..در این بین من که از گروه جدا شده بودم متوجه پسر بچه ای تقریبا ده ساله شدم که در گوشه ای تاریک تنها نشسته بود و به مقابل خودش زل زده بود. وقتی من و بعد هم چند نفر دیگر از مقابلش رد شدیم کوچکترین واکنشی نشان نداد و فقط مستقیما به مقابل خودش نگاه می کرد. طرز نگاهش خیلی عجیب بود طوری که هنوز پس از چندین سال کاملا در ذهنم باقی مانده. پس از چند دقیقه و بعد ازدقت در تاریکی متوجه شدم چه خبر است.. مقابل او چند جسد کفن کرده گذاشته شده بود که قرار بود هر وقت روحانی روستا توانست بر انها هم نماز بخواند که دفن شوند. وقتی از اهالی روستا پرسیدم ،گفتند اولین جسد پدر، دومی مادر، و سومی و چهارمی و پنجمی ، دو برادر و یک خواهر او هستند و این پسر تنها باقی مانده خانواده است. چند دقیقه ای در کنار این پسر بچه نشستم..

 

هر چه فکر کردم دیدم نمی توانم حتی یک کلمه به او چیزی بگم..